مولانا ,سالک ,حاصل ,حقیقی ,واصل ,ناودان ,دستی نباید ,کلام شیوخ ,شیخان گمراه ,کدام پیر؟

کدام پیر؟

محمدامین مروتی

مولانا به کرات در مثنوی می گوید عقل است که باید به نفس عقال بزند و این کار به تنهایی برای عقل میسر نیست مگر پیری رار رفته و راه یافته از سالک دستگیری کند وگرنه زور نفس بیشتر است.در واقع شیخ پشتوانه و پشتیبان سالک است و تحصیل رزق معنوی نه با کوشش خودت که به کمک شیخ  حاصل می شود:

رزق جانی کَی بری با سعی و جست

جز به عدل شیخ، کو داود توست

وقتی نفسانیت شیخی در کنارت می بیند، جرات نزدیک شدن به تو را ندارد و عقل زمانی می تواند مهار و عقال نفس را در اختیار گیرد که شیخ، یارت باشد:

نفس، چون با شیخ بیند گام تو

از بُنِ دندان شود او رام تو

صاحب آن گاو رام آن گاه شد

کز دمِ داود، او آگاه شد

عقل گاهی غالب آید در شکار

برسگ نفست، که باشد شیخ˚ یار

نفس اژدهایی است که دیده اش از نور زمردِ شیخ کور و زبانش کوتاه می شود:

نفس˚ اژدرهاست با صد زور و فن

روی شیخ او را زمرد؛ دیده کَن

چون به نزدیک ولی الله شود

آن زبان صد گزش کوته شود

این بدان خاطر است که نفسانیت ترفندهای پیچیده ای در آستین دارد و خود را پشت ارزش های دینی و عرفانی هم پنهان می کند. زبان نفس دراز است و با حجت های شرعی و دلایل سخن می گوید:

صد زبان و هر زبانش صد لغت

زَرق و دستانش نیاید در صفت

مدعیِ گاوِ نفس آمد فصیح

صد هزاران حجت آرد ناصحیح

با این ادله شرعی و تسبیح و قرآن همه را می فریبد الا ولی خدا را:

شهر را بفریبد الا شاه را

ره نتاند زد شه آگاه را

نفس را تسبیح و مُصحف در یمین

خنجر و شمشیر اندر آستین

مصحف و سالوس او باور مکن

خویش با او هم‌سر و هم‌سر مکن

سوی حوضت آورد بهر وضو

واندر اندازد تو را در قعر او

جنس عقل از نور است و جنس نفس از ظلمت. پس چگونه است که ظلمت(نفس) بر نور(عقل) غلبه می کند؟

عقل نورانی و نیکو طالبست

نفس ظلمانی بَرو چون غالبست؟

مولانا خود جواب می دهد علت این است که عقل تو را از خانه حقیقی اش یعنی وجود تو بیرون رانده و خودش جای او نشسته. مثل شیری که از لانه اش بیرون شده باشد و سگ در خانه خود شده باشد:

زان که او در خانه، عقل تو غریب

بر در خود، سگ بود شیر مهیب

ترفندهای نفسانیت را مردم عادی و عامی نمی شناسند مگر این که به قلبت وحی و الهام شود:

مکرِ نفس و تن نداند عام شهر

او نگردد جز به وحی القلب، قهر

هر که جنس اوست یار او شود

جز مگر داود کان شیخت بود

تشخیص پیر حقیقی:

درست است که بی پیر سالک به بیراه می رود اما شیخ حقیقی را چگونه باید شناخت؟ مولانا در اینجا مشکل مهمی را طرح می کند. کسی که خود مریض(علتی) است، چگونه می تواند در شناخت پیر خود را صائب باشد؟ طبیعتا شخص بیمار، دست در دست بیمار و شیخان گمراه می گذارد:

خلق جمله علتی‌اند از کمین

یارِ علّت، می‌شود علت˚ یقین

هر خسی دعویِّ داودی کند

هر که بی تمییز ،کَف در وی زند

از صیادی بشنود آواز طَیر

مرغ ابله می‌کند آن سوی سَیر

مولانا از طرفی می داند بدون پیر شانس ره یابی بسیار کم است و از طرفی می بیند همین مدهیان ارشاد آبرویی برای تصوف نگذاشته اند و توصیه به حرف شنوی مطلق از مرشد کار را به جایی رسانده که هم سالک آواره است و هم پیر. پس چه باید کرد؟

مولانا شروع به آسیب شناسی پیران جاهل و شیخان گمراه می کند و می گوید عده ای به نام شیخی و ولایت، نقل به جای نقد می فروشند. یعنی خود نقدا چیزی در بساط ندارند و به جایی نرسیده اند و متکی بر نقل و اقوال شیخان حقیقی به کار جمع کردن مرید آمده اند:

نقد را از نقل نشناسد، غوی است

هین ازو بگریز اگر چه معنوی است

کلام شیوخ حقیقی خودروست و حاصل سلوک خودشان حال آن که کلام شیوخ جعلی، عاریتی است و منقولات دیگران است که خود تجربه نکرده اند و ریشه در خودشان ندارد بلکه که بر خود بسته اند:

رُسته و بَربَسته پیش او یکی ست

گر یقین دعوی کند، او در شکی ست

این چنین کَس ،گر ذکیّ ِ مطلق ست

چونش این تمییز نبود، احمق ست

خود مولانا هم از لافزنی های شیوخ مدعی به تنگ آمده بود و می گفت:

ای بسا ابلیس آدم روی هست

پس به هر دستی نباید داد دست

و:

لاف شیخی در جهان انداخته

 خویشتن را بایزیدی ساخته

مولانا در دفتر پنجم تحت عنوان "فرق میان دعوت شیخ کامل واصل و میان سخن ناقصان فاضل فضل تحصیلی بر بسته" ، می کوشد این معیارها را تبیین کند و سه معیار مهم برای این تشخیص به دست می دهد. یکی آن که شیخ واصل از خود نور و انرژی و گرما دارد. به قول معروف هم به دل می نشیند و هم ذهن را قانع. هم دلت به او آرام می گیرد و هم خلجان های ذهنیت را تسکین می دهد. عقل سالک را سرکوب نمی کند، بلکه بدان نور می تاباند. این نور علاوه بر روشنی ذهن، گرما و انرژی و مستی هم به سالک می دهد و سوم در مورد مریدان متعالی تر، سخنان شان روی اهل لجاج و عناد هم تاثیر مثبت دارد:

شیخ نورانی زِ ره آگه کند

با سخن هم نور را همره کند

جهد کن تا مست و نورانی شوی

 تا حدیثت را شود نورش روی

علم اندر نور چون فَرغَرده شد

پس ز علمت، نور یابد قوم لَد

هر چه گویی باشد آن هم نورناک

که آسمان هرگز نبارد غیر پاک

آسمان شو ابر شو باران ببار

 ناودان بارش کند نبود به کار

آب اندر ناودان عاریتی ست

آب اندر ابر و دریا فطرتی ست

فکر و اندیشه‌ست مثل ناودان

وحی و مکشوف ست ابر و آسمان

آب باران باغ صد رنگ آورد

ناودان همسایه در جنگ آورد

پس شیخ واصل مانند آب باران است که دریافت هایش عاریتی نیست و حاصل سیر و سلوک خود اوست. در حالی که شیخ ناواصل حرف بزرگان را می زند بی آن که خود تجربه ای شخصی از آن ها داشته باشد. در نتیجه حرفش بی اثر است و سالکان را هم گمراه می کند و بلکه مانند ناودان پر سر و صدا، مردمان را به جنگ می اندازد. در حالی که حاصل کار شیخ واصل باغ سبز و صد رنگ و پر از صلح و صفاست که حتی اهل ستیز و ناحق را هم مجاب می کند. یعنی معیار سوم این است که حاصل کار وصول؛ وحدت است و حاصل کار شیخ نا واصل فرقه سازی و جنگ و دعوا های بیشتر.

در دفتر اول همین معیارها را در این دو بیت معروف خلاصه می کند:

کار مردان، روشنی و گرمی است

 کار دونان ، حیله و بی شرمی است

ای بسا ابلیس آدم روی هست

 پس به هر دستی نباید داد دست

که روشنی همان اقناع عقلی و ذهنی و گرمی هم انرژی و گرمایی است که از مراد به مرید می رسد. نقد صریح مولانا به تقلید به بهانه اطاعت از پیر در ابیات معروفش و داستان "خر برفت و خر برفت" آمده که بیانیه ای در نقد تصوف مقلدانه به شمار می رود:

آن کــه او از پــرده ی تـقـلید جَست

او به نــور حــق ببیند، آنچه هســت

جهد کن تا پیر عــقـل و دیــن شوی

تا چو عــقــل کل، تو باطن بین شوی

                                                                                                                     

منبع اصلی مطلب : من فکر می کنم
برچسب ها : مولانا ,سالک ,حاصل ,حقیقی ,واصل ,ناودان ,دستی نباید ,کلام شیوخ ,شیخان گمراه ,کدام پیر؟
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

آینا گروه : کدام پیر؟